شنبه , ژانویه 20 2018
خانه / فلسفه / جدا شدن تدريجي علوم از فلسفه

جدا شدن تدريجي علوم از فلسفه

جدا شدن تدريجي علوم از فلسفه
اما حال بر آن منوال باقي نماند بلكه تقسيم كار پيش آمد و همانطور كه تقسيم كار در امور اقتصادي فوايد و محسناتي دارد در قلمرو فلسفه نيز به همراه خود فوايدي را به همراه داشت.

رياضيات كه در نزد طالس يا فيثاغورس همراه فلسفه بود از آن جدا شد. هندسه با اقليدس (Euclide در قرن سوم ق.م) و مكانيك با ارشميدس (Arehimede 287-212 ق.م) درحدود 250 سال قبل از ميلاد علوم مستقلي شد، فيزيك در نيمه نخست قرن هفدهم با پژوهش هاي گاليله (Galilee 1565-1642) و شيمي در قرن هيجدهم با اكتشاف هاي لاوواريه (Lavoisier) و زيست شناسي در قرن نوزدهم با ظهور لمارك و بيشا و كلودبرنار استقلال يافت، از آن پس روانشناسان و جامعه شناسان نيز مدام كوشيده اند تا علوم خود را از فلسفه مجزا سازند و به آنها استقلال بخشند چنانچه اگوست كنت جامعه شناسي را در تقسيم بندي علمي خود به صورت علم مستقلي درآورده است.

فلسفه بعد از جدايي علوم
به اين ترتيب علوم رياضي و طبيعي ديگر از موضوع بحث فلسفه خارج شده است و علوم انساني نيز در شرف جدايي است. فنون و منابع نيز اگرچه ازجمله علوم به شمار نمي آيد ناشي و مستفاد از علوم است و در حيطه نظارت و هدايت علوم قرار دارد. حال پس از اين جدايي براي فلسفه چه باقي مي ماند و با توجه به اينكه ارتقاء علوم روزافزون است و مداخله آنها در جميع شؤون مادي جهان و احوال معنوي انسان رفته رفته قوت بيشتر مي گيرد آيا بيم آن نمي رود كه در روزگاران آينده در مجموعه معارف بشري محلي براي فلسفه نماند و مباحث فلسفي يكسره باطل و بي حاصل انگاشته شود؟

اگوست كنت Auquste Count فيلسوف مشهور قرن نوزدهم فرانسوي كه خود پيشواي فلسفه تحصلي Positivisme (پوزي تيويسم) است. افكار جالب توجهي درخصوص چگونگي منفك شدن علوم از فلسفه اظهار كرده و قانون مهمي درباره سير و جريان تحول معنوي بشر اشعار داشته است. بدين قرار كه انسان هميشه مي خواسته است و مي خواهد كه حوادث طبيعي را تبيين (تعليل) كند يعني علت امور را دريابد.

فكر بشر در جست وجوي اين تبيين از سه حالت گذشته است و آن سه حالت عبارتند از:

1- حالت رباني (الهي)

2- فلسفي (متافيزيك)

3- تحصلي (علمي و اثباتي)

در حالت نخستين كه حالت رباني باشد و مرحله دين نام دارد انسان همه اشياء و امور جهان را با توسل به اراده خدايان و ملائكه و سپس خداي واحد تبيين كرده است. يعني علت هر اتفاق و هر حادثه اي را از طرف نيروي عظيمي كه خدايان يا ملائكه دارا بوده اند مي دانسته است.

به همين وضع يونانيان و روميان و مصريان باستان معتقد بودند كه خدايان در تمام امور دخل و تصرف مي كنند و مؤمنان به خداي يگانه (مثل مسيحيان) تمام وقايع جهان و افعال انسان را منوط به اراده خداي واحد مي دانستند.

در حالت دوم يا فلسفي انسان قائل به وجود قوائي رمزآسا بود كه آنها را علت همه وقايع و حوادث مي دانست.

اين مرحله درحقيقت برزخ و واسطه اي است ميان مرحله اول و مرحله سوم و حالتي است بحراني. در اين حالت انسان به اين مطلب كه حوادث را به وسيله خدا تبيين نمي توان كرد، پي مي برد لكن به طريقه حقيقي به تبيين آنها راه نمي يابد.

در حالت سوم كه علمي و تحصلي باشد بشر علت حوادث را در حوادث ديگر طبيعي جست وجو مي كند. در اين مرحله است كه انسان پي مي برد به اينكه به امور مطلق و كنه اشياء دسترسي ندارد لذا از كاويدن و جست وجو در آغاز و انجام عالم و شناختن علت نخستين و اصلي وقايع صرفنظر مي كند و به مشاهده امور و وقايع و ظواهر و استدلال درباره آنها و جست وجوي روابط غيرمتغير بين آنها اكتفا مي كند.

آيا فلسفه نظريه عمومي درباره علوم است؟
«حال اگر نظر اگوست كنت را قبول كنيم فلسفه چه صورتي پيدا خواهد كرد. چنانكه مختصراً اشاره شد فلسفه به تدريج مباحثي را كه رياضيات و ستاره شناسي و فيزيك و شيمي و زيست شناسي و همچنين جامعه شناسي به آنها مي پردازد از دست داد و برحسب نظريه اگوست كنت روانشناسي هم، كه مقصود فيلسوف مذكور از آن معمولاً حيات دروني به وسيله تأمل در خود مي باشد مطلبي است خيالي و وهمي و بقايايي است از حالت فلسفي زيرا كه تأمل و دقت درباره زندگي دروني وسيله خوبي براي مطالعه نيست و فكر و ذهن و حيات وجداني را فقط به دو طريق مي توان مطالعه كرد.

بدين معني يا بايد تعيين كرد كه هريك از اين حوادث با كدام عضو بستگي دارد و اين، كار وظايف الاعضاء (مخصوصاً مغزشناسي) Phrenologie است كه آن جزئي از زيست شناسي مي باشد و يا اينكه محصول فعاليت عقلاني و معنوي انسان، يعني زبان و فنون و علوم مورد مشاهده قرار گيرد كه اين هم، كار جامعه شناسي است.

گذشته از اين به نظر اگوست كنت، اخلاق هم موضوع مستقلي براي مطالعه يك علم تحصلي نيست زيرا كه به گفته وي چون آنچه وجود واقعي دارد جامعه است نه فرد و فرد موجودي است انتزاعي، اخلاق قسمت عملي جامعه شناسي است». پس ملاحظه مي شود كه براي فلسفه موضوع ويژه اي باقي نمي ماند تا آن را مورد بحث قرار دهد لكن خود اگوست كنت در برابر علوم، به فلسفه اي نيز قائل است و آن فلسفه تحصلي است زيرا كه فلسفه متعارف با اينكه به نظر وي زائيده وهم و خيال بود اين حسن را داشت كه كلي بود و نظريه جامعي راجع به جهان داشت و احتياج ذهن بشر را از اين راه برمي آورد.

و حال آنكه علوم تحصيلي، با داشتن اين مزيت كه در آنها از واقعيات بحث مي شود چون هر علمي مخصوص به موضوع معيني است و جزئي و محدود به مطالعه عده محدودي از حوادث است، تمايل ذهن انسان را، به وحدت و به نظريه اي كلي كه شامل تمام امور باشد، كامياب نمي سازد و براي رفع اين نقيصه است كه اگوست كنت به فلسفه اي قائل شد كه درعين بحث از امور بسيار كلي، متكي به واقعيات باشد و در آن علوم مورد مطالعه قرار گيرد. بدين معني فلسفه عبارت مي شود از:

نظريه عمومي درباره علوم : در اين فلسفه براي جلوگيري از عواقب انعشاب و تخصص علوم، علوم را طبقه بندي مي كنند و سلسله مراتبي بين آنها برقرار مي سازند و بعضي را تابع ديگري مي دانند و بهترين طبقه بندي ها كه نتيجه گرفته شده از طبقه بندي هاي اگوست كنت و هربرت اسپنسر مي باشد بدين قرار است:

1- علوم رياضي

2- علوم رياضي و فيزيكي (مكانيك و ستاره شناسي)

3- علوم شيمي و فيزيكي (شيمي و فيزيك)

4- علوم زيستي

5- روانشناسي (و ساير تحقيقات فلسفي)

6- جامعه شناسي (و تاريخ)

و هركدام از علوم فوق داراي موضوع ويژه و روش جداگانه اي براي مطالعه مي باشد. مثلاً روش مطالعه و رسيدن به حقيقت در علوم رياضي قياس و برهان رياضي است و در علوم طبيعي روش استقراء را در راه كسب حقيقت به كار مي برند.

گذشته از نظريه هاي افراطي اگوست كنت در مورد روانشناسي و اخلاق، اگر فلسفه را نظريه عمومي درباره علوم بدانيم سزاوار اين است كه اين نظريه هم متكي باشد به روانشناسي كه به وسيله تفكر و تأمل حاصل مي شود، زيرا كه علم، كار و محصول ذهن مي باشد و محال است كه ذهن، بدون انديشه، موفق به شناختن بشود و فقط به وسيله تفكر است كه مي توان ارزش و حدود فكر بشر را تعيين كرد.

بدين طريق، موضوع كاوش هاي فلسفه جديد، نمي تواند فقط نظريه عمومي درباره علوم باشد بلكه ذهن بشر و تمام حيات دروني انسان مورد مطالعه آن قرار مي گيرد.

فلسفه علم يا مطالعه حيات دروني است : «در علوم تحصلي، تمام جلوه هاي گوناگون عالم واقع مطالعه مي شود جز يك امر كه آن ذهن كه خود، خلاق علوم است، كه به طوركلي وجدان انسان و حيات دروني باشد.»

وظايف حيات عضوي انسان، در زيست شناسي و حيات اجتماعي وي، در جامعه شناسي مطالعه مي شود و تنها در فلسفه است كه به ترتيب صحيحي از حيات دروني انسان و قلمرو بي پايان جهان نامرئي، بحث مي كنند در فلسفه است كه درون انسان و لذات و آلام و هيجان ها و تمايلات و شهوت ها و احساس ها و تصورها و افكار و خاطره ها و احكام و استدلال ها، خواهش ها و عادت ها و تصميم ها و اعمال ارادي و شوق به زيبايي و حقيقت و خير و احتياج انسان به بي نهايت و كوشش هايي كه در راه حصول صنعت و علم و بهتر ساختن جامعه و كشف معماي جهان و سرنوشت بشر مي كند، مورد مطالعه واقع مي شود.

وصف عمومي فلسفه و وجه مشترك تمام مطالعه هاي فلسفي اين است كه به عالم دروني بيشتر متوجه است تا به عالم خارج و به فاعل شناسايي بيشتر نظر دارد تا به متعلق و مورد شناسايي و سعي آن مصروف شناختن حيات دروني به نفس ها يا روابط آن حيات با جهان است».

نتيجه:
پس مي توان اينطور تعريف كرد كه فلسفه علم يا مطالعه حيات دروني و روابط آن با حيات جهاني است و مهمترين وسيله تحقيق براي فيلسوف در هر موضوع تأمل و تفكر است.

ادامه دارد….

رای مثبت(0)رای منفی‌(0)

درباره‌ی Farrokhi

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *